داستان دیوانه عاقل

:: داستان دیوانه عاقل

با عرض سلام خدمت یکایک شما خوانندگان گرامى ؛

امروز قصد دارم یکى از قدیمى ترین داستان هاى خود را قرار دهم. این داستان چهارمین داستان من است.

موضوع داستان:  تاثیر برخورد اشتباه یک خانواده با فرزندشان است

ژانر داستان : عاشقانه و درام و تراژدى

اسم داستان:  دیوانه عاقل

خلاصه داستان:  یک مرد که مهندس فیزیک هسته اى است دچار یک بیمارى ناشناخته مى شود و تمامى اشخاص داستان به دنبال یافتن دلیل این بیمارى هستند. 

این داستان چندین قسمت دارد که قسمت اولش در وبلاگ قرار داده مى شود. قسمت هاى دیگر آن در روز هاى آینده قرار داده مى شود. 

منبع : داستانداستان دیوانه عاقل
برچسب ها : داستان ,قسمت ,قرار داده

بخش اول داستان دیوانه عاقل

:: بخش اول داستان دیوانه عاقل

با سلام این بخش اول داستان دیوانه عاقل است :

روزی روزگاری در یک شهر کوچک در کشور آلمان پسری به همراه خانواده ی خود زندگی می کرد.اسم آن پسر الکس رد بود.مادر آن پسر زنی بسیار مغرور بود او به خاطر اینکه در بچگی نتوانسته بود به آرزو های خویش برسد برای همین همیشه پسرش را به اجبار مجور می کرد که تلاش کند تا به آرزو های او برسد.بزرگترین آرزوی آن زن این بود که مهندس فیزیک هسته ای شود اما نتوانسته بود.بلاخره آن زن موفق شد و پسرش با تمام اجبار های مادرش یک دکتر فیزیک هسته ای با مدرکی از یکی از بهترین دانشگاه های کشور آلمان شده بود او استاد همان دانشگاه شده بود و در یکی از مرکز های فیزیک هسته ای کشور آلمان شروع به کارکرد.الکس پسرى با قد متوسط و اندام هایى درشت بود.موهاى آن سیاه بود و رنگ چشمانش هم سیاه بود.

مدتى بعد مادر او به او گفت که زمان ازدواجت فرا رسیده است و من شخص فیونا سنت را پیشنهاد می کند او یک دکتر جراح است.الکس می دانست که اصرار برای مادرش هیچ فایده ای نداشت پس بدون هیچ چون و چرایی پذیرفت.

فردای آن روز الکس و پدر و مادرش برای خواستگاری از فیونا به خانه ی او رفتند.فیونا زنى زیبا با قدى بلند و هیکلى کوچک بود.چشمان او سبز بود و مو هایش قهوه اى پر رنگ بود.با بار اول خواستگاری جواب مثبت را گرفتند.در خواستگاری الکس به فیونا گفت : من درخانه ی خود تمام کار ها را انجام می دهم و همچنین فردی بسیار ثروتمندی هستم نیازی به کار کردن تو نیست فقط در خانه بمان اما اگر دوست داری کار کنی مانع تو نمی شوم اما هیچ وقت در گذشته من سرک نکش که از این متنفرم و بلافاصله از تو جدا مى شوم؛در خانه حق آشپزی و یا تمیز کردن و چیز های دیگر را نداری این ها به عهده ی شخص من است؛به هیچ وجه هم نظرم تغییر نمی کند مطمئن باش انقدر تو را دوست خواهم داشت وبه تو محبت خواهم کرد که در تاریخ بنویسند .

زن وقتی این ها را شنید و فهمید که الکس چقدر ثروتمند است و یک خانه ی بزرگ به همراه تمامی وسایل لازم و چندین ماشین دارد؛بدون مدتی منتظر گذاشتن جواب مثبت را داد.

الکس عروسی با شکوهی برای فیونا برگزار کرد.بعد از عروسى الکس فیونا را به خانه خود برد.خانه که نه یک قصر بود.یک قصر بسیار با شکوه.یک در نرده اى بزرگ طلایى داشت که روى در طراحى هاى خاص و نما هاى طلایى داشت.وقتى از در عبور مى کرد به یک حیاط بسیار بزرگ مى رسیدى.حیاطى سر تا سر گل و درخت هایى بزرگ و قد کشیده که شاخه هاى آنان راهى نسبتا باریک و زیبا تا در خانه ایجاد کرده بود.فصل پاییز بود.برگ درختان در حال ریختن بود و زمانى که در این حرکت مى کردى باران برگ هاى درختان بود که صورتت را نوازش مى داد.خانه بسیار رویایى بود.در اطراف این راه باغچه هایى کوچک و بزرگ وجود داشت که پر از حیوانات کوچک مثل اردک و مرغ و خروس و طاووس و مرغابى هایى بزرگ بود.افرادى وظیفه ى غذا دادن به حیوانات و مرتب و تمیز نگه داشتن باغ را داشتند.به خانه که مى رسیدى دیوار هاى گچ کار و آینه کارى شده ى زیبا توجهت را جلب مى کرد.وقتى وارد خانه مى شدى هر ثانیه چیز جدیدى براى دیدن وجود داشت تابو فرش ها و تابلو هاى نقاشى و گلدان هاى سفالى رنگارنگ تزیینات تخم مرغى و هزاران هزار چیز هاى دیگر به چشم مى خورد.گویى زیبایى ها تمامى نداشت.به حالت کلى خانه اتاق ورزش و اتاق شنا و هزاران امکانات دیگرى داشت وقتى وارد خانه شدند الکس گفت : تمام این بهشت گم شده مال تویه به جز دو جاش یکى آشپزخونش که مال منه یکى اتاق کامپیوترش که حق ندارى برى توش اگه توش برى مطمئن باش نمى بخشمت.

زندگی آنها بسیار خوش و خرم می گذشت تا اینکه روزی اتفاقی عجیب افتاد هنگامی که الکس داشت از محل کار به سمت خانه ی خود برمی گشت متوجه که ماشینی شد که او را تعقیب می کرد الکسی در مقابل آن ماشین در یک کوچه نگه داشت و به سمت آن شخص رفت و از او پرسید : با من چه کار داری؟...چرا مرا تعقیب می کنی؟

آن مرد یک مرد چاق بود با صورتى بزرگ و خندان با مو هایى کرم رنگ و چشمانى آبى رنگ.

آن شخص پیاده شد و به الکس گفت : مرا میشناسی؟

- نه!!!...تو کیستی؟؟؟!!!

- خوب فکر کن مرا به یاد خواهی آورد!!!

آن مرد کمی ژست گرفت تا شاید الکس او را به خاطر آورد الکس هرچه فکر کرد نتوانست که او را به یاد بیاورد.ناگهان عصبانی شد با صدای بلند داد زد و گفت : تو کیستی؟؟؟..من تو را به خاطر نمی آورم!!!...خود را معرفی کن!!!

آن مرد گفت : الکس!!!...آروم باش!!!..من دوست قدیمی تو بابی گرندر هستم!!!...حالا منو یادت اومد؟؟؟!!!

الکس باورش نمی شد او به شدت جا خورده بود.سر از تنش نمی شناخت و می خواست از شدت خوشحالی با تمام وجودش فریاد بزند!!!

بابی تنها دوست الکس در دوران دانشگاه بود.او تنها کسی بود که الکس می توانست با او صحبت کند و اجبار هایی که مادرش به او وارد می کند ؛ به او بگوید.باورش نمی شد که او را دیده است.به او گفت : بابی تویی!!!...اینجا چیکار می کنی؟؟؟!!!

- قضیش مفصله بیا بریم یه جای خوب با هم صحبت کنیم!!!

-باشه!!!

آن دو سوار ماشین هایشان شدند و به سمت یک کافیشاپ رفتند.در کافی شاپ باب به الکس گفت که چندین روز است که او را تعقیب و منتظر فرصتی بوده که جلو بیاید اما چون واکنش او برایش قابل پیشبینی نبوده است ؛ جرأت جلو آمدن را نداشته است.تا اینکه امروز او خود وارد عمل شده است.الکس زمانی که فهمید که بابی نیز هم همکار و هم همسایه ی او است خوشحالی او چندین برابر  شد.الکس به بابی گفت : حالا که ما انقدر به هم نزدیکیم بیا بیشتر با هم معاشرت کنیم.اما بابی گفت : من ازدواج کردم و زنم رو خیلی دوست دارد.الکس گفت : ایرادی نداره منم ازدواج کردم با زنت به خونه ی ما بیا مطمئنم زن من و تو با هم دوستان خوبی می شن.

بابی قبول کرد و بعد از مدتی صحبت کردن الکس از بابی خداحافظی کرد و به خانه ی خود رفت.

هنگامی که به خانه رسید با زنش صحبت کرد و تمامی چیز های خوبی که از بابی میشناخت برای زنش گفت.زنش هم به شدت مشتاق دیدن بابی و همسرش شد.آخر هفته بابی و همسرش به خانه ی آنها آمدند.در دیدار اول همسر بابی و همسر الکس با هم دوست شدند و در نتیجه رابطه ی الکس و بابی با هم صمیمی تر شد.از روز بعد الکس و بابی با هم به سر کار می رفتند و با هم برمی گشتند.رابطه ی آنها روز به روز خوب تر می شد تا اینکه یک روز هنگامی که الکس و بابی در داخل ماشین الکس به سمت محل کار در حرکت بودند ؛ اتفاقی عجیب رخ داد.الکس پشت فرمان بود که ناگهان یک نیسان با ماشین الکس تصادف کرد.البته نه الکس و نه بابی هیچ کدام اتفاقی برایشان نیفتاد.الکس از ماشین پیاده شد به سمت راننده آن نیسان رفت.آن راننده از ماشین پیاده شد و با اینکه می دانست تقصیرکار او است می خواست که سر و صدا راه بیندازد.الکس سعی کرد که خسارت را به آن فرد بدهد و قضیه را فیصله دهد.آن مرد از خوش اخلاقی الکس سوء استفاده کرد و برای اینکه الکس را راضی کند که خسارت بیشتری به او دهد به سر و صدا راه انداختن خود ادامه داد.ناگهان الکس عصبانی شد.دست الکس به شدت شروع به لرزیدن کرد و الکس بر روی زمین افتاد و بیهوش شد.

این داستان ادامه دارد...

منبع : داستانبخش اول داستان دیوانه عاقل
برچسب ها : بابی ,خانه ,ماشین ,اینکه ,دوست ,هایى ,کشور آلمان ,فیزیک هسته ,وارد خانه ,وقتى وارد ,اتفاقی عجیب